تبليغاتX
eshgho bebin

eshgho bebin

عکس-شعر

سلام به همه دوستای گلم.سال جدید را سالی پر از موفقیت براتون آرزو میکنم.برای این پستم فقط می خواهم عکس بزارم.نظر یادتون نره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط دختر بهاری| |

 سپهر را... من نيلگون شناختم چرا که همرنگ هوسهاي نامحدود من بود. خدا... کران بي کران شکوه پرستش من بود. و شيطان... اسطوره ي تنهايي انديشه هاي هولناک من. اولين دستي که اولين خوشه ي انگور را چيد دست من بود. کفش... ابتکار پرسه هاي من بود! و چتر... ابداع بي ساماني هاي من. و رنگ... تعبير دلتنگيهاي من. آه را من به دريا آموختم

نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

 کاش مي شد با تو بودن را نوشت .... تا که زيبا را کشم بر هر چه زشت ... کاش مي شد روي اين رنگين کمان ... مي نوشتم تا ابد با من بمان

نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

 

من به دو چيز عشق مي ورزم يکي تو و ديگري وجود تو. به دو چيز اعتقاد دارم يکي خدا و ديگري تو من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يکي تو و ديگري خوشبختي تو من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يکي تو و ديگري براي با تو موندن

 

نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

   
نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

 
نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

عاشقی شرح غریبی منست

                                               شرح دردو خود فریبی منست

قصه روح جهانگرد منست

                                                خویش را از خویش باید پاک کرد

هرچه از خاک است باید خاک کرد

                                               عاشقی هم وقت دارد مثل خواب

لحظه های گرم‘ شیرین‘ خوب‘ ناب

                                                  در مسیر عاشقی غم نیز هست

همسفر با عشق ماتم نیز هست

                                                 در مسیر عاشقی دل نرم باش

اهل یک جغرافیای گرم باش

                                                 لمس کن گلبرگ های یاس را

چیزهایی مثل یک احساس را

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

                                                                                                                             

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم ودر آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف وشب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب وصحراوگل وسنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی: «از این عشق حذر کن! »

لحظه ای چند براین آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است‘

باش فردا که دست با دگران است!

تا فراموش کنی چندی ازاین شهر سفر کن!

با تو گفتم: «حذر ازعشق!؟ »

ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من لنگ زدی‘من نرمیدم‘نگستم

باز گفتم:که تو صیادی ومن آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم

همه جا گشتم و گشتم

«حذر ازعشق ندانم‘نتوانم! »

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زدو بگریخت......

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگستم‘نرمیدم

رفت در ظلمت غم‘آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از آن عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.......

بی تو‘اما‘به چه حالی از آن کوچه گذشتم!

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

  كاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود كه براي بيانش به شهامت نيازي نبود . كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعاها قبل از پايين آمدن دستها مستجاب مي شد . كاش شمع ، محبت حقيقي را در تقلاي بال و پر سوخته پروانه مي ديد و او را باور مي كرد . كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود . كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را بدست خزان نمي سپرد. كاش فرياد آنقدر بي صدا بود كه حرمت سكوت را نمي شكست و بالاخره........... . "كاش مرگ معني عاطفه را مي فهميد
نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

 خداحافظ براي تو چه آسان بود ولي قلب من از اين واژه لرزان بود خداحافظ براي تو رهايي داشت براي من غم تلخ جدايي داشت خداحافظ طلوع من غروب من خداحافظ تو اي محبوب خوب من سلام تو طلوع پاک شبنم بود غروب ظلمت تاريکي وغم بود سلام تو شروع آشناييها نويد مهرباني ها زمان همزبانيها دريغ از قطره هاي اشک سوزانم که از بيداد تو بر رخ چکيده خزان زندگي آمد دل افسرده بعد از تو بهاري را نديده خداحافظ خداحافظ خداحافظ
نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

                         

نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

 يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از کنار مرداب دور شدم . حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم وحالا مي فهمم گل نيلوفر مغرورنيست اون خودشو وقف مرداب کرده
نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط دختر بهاری| |

 

 

نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط دختر بهاری| |

Design By : Night Melody